در این چارچوب میتوان استدلال کرد که دونالد ترامپ در جنگ چهلروزه با ایران با چنین وضعیتی مواجه شده است. از یک سو، اهداف حداکثری آمریکا و متحدش بهطور کامل محقق نشده و نه تنها نشانهای از یک پیروزی قاطع دیده نمیشود بلکه با انتقادات زیادی از سوی مردم آمریکا و متحدان سابقش روبهروست.
از سوی دیگر، پایان دادن به جنگ بدون دستیابی به نتایج مورد انتظار نیز میتواند بهعنوان یک ناکامی سیاسی و راهبردی تاریخی و باتلاقی دیگر تلقی شود.
همین تناقض، شرایطی شبیه به یک بنبست استراتژیک ایجاد کرده است که در آن هر تصمیم با هزینههای سنگین همراه است.
با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد که قدرتهای بزرگ در شرایط بنبست لزوماً به سمت عقبنشینی حرکت نمیکنند و حتی برخی رهبران برای خروج از بنبست، به اقدامات جسورانهتر یا حتی پرخطرتر روی میآورند تا موازنه میدان را تغییر دهند.
در بسیاری از موارد، آنها تلاش میکنند با افزایش فشارهای سیاسی، اقتصادی یا حتی غیرمتعارف نظامی، موازنه را به نفع خود تغییر دهند.
حال پرسش اصلی آن است که آیا آمریکا در جنگ با ایران به بنبست رسیده یا همچنان به دنبال ایجاد اهرمهای جدید برای تحمیل خواستههای خود در قالب توافق است.
رفتار آمریکا که حداقل در ظاهر بیانگر میل به توافق میباشد، نوعی تشتت و نابسامانی در مواضع و تصمیمگیری را نشان میدهد؛ وضعیتی که میتواند در عین نمایش سردرگمی، نشانه پیگیری یک راهبرد پنهان و هدفمند نیز باشد. این نمایش تشتت میتواند زمینه را برای خروج از بنبست و اتخاذ تصمیمات غیرمتعارف و غیرقابل تصور فراهم کند.
فارغ از آسیبهای جدی انسانی و مالی، جمهوری اسلامی ایران توانسته است در چارچوب دفاع از حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و حق دفاع مشروع، با حفظ و حتی تقویت انسجام داخلی، استمرار ساختار حکمرانی و نمایش توان نظامی و عملیاتی خود، مانع از تحقق بخش عمدهای از اهداف راهبردی دشمن شود.
همچنین توانمندی مقاومت در برابر فشارهای گسترده و جلوگیری از تحقق برخی اهداف اعلامی طرف مقابل، تصویری از مقاومت، تابآوری و ظرفیت بازدارندگی ایران ارائه کرده است که در محاسبات بازیگران منطقهای و بینالمللی نمیگنجید و فراتر از تصورات آنها بود.
اما ارزش واقعی این دستاوردها در مدیریت مناسب، هدفمند و سریع دوره آتشبس نهفته است. تجربه نشان داده است که موفقیت نظامی زمانی ماندگار میشود که به دستاوردهای باثبات سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک تبدیل گردد.
بنابراین چالش اصلی ایران در ادامه مسیر و جلوگیری از سیاست فریب دشمن برای خروج از بنبست استراتژیک، علاوه بر حفظ انسجام ملی و تقویت توان اقتصادی، بهرهگیری از ظرفیتهای دیپلماتیک و تبدیل دستاوردهای میدانی به فرصتهای واقعبینانه و قدرت پایدار ملی است.
واقعیت آن است که آمریکا این بار با معادلهای پیچیده در تاریخ جنگهای خود روبهرو است و تشدید درگیری با اهرمهای غیرمتعارف، از حمله به زیرساختهای حیاتی تا موارد بالاتر، میتواند هزینههای بیشتری بر آن تحمیل کند.
حتی استفاده از گزینههایی مانند بمب هستهای ممکن است موفقیتی کوتاهمدت برای دولت ترامپ ایجاد کند، اما در میانمدت به عاملی علیه دولت او و در بلندمدت علیه ایالات متحده تبدیل خواهد شد و چهبسا هژمونی آمریکا در مقابله راهبردی با چین را نیز با چالش مواجه سازد.
از سوی دیگر، پذیرش وضع موجود نیز به معنای تحقق نیافتن بخشی از اهداف اولیه خواهد بود. به همین دلیل، طراحی آینده آمریکا برای خروج از بنبست راهبردی احتمالاً بیش از میدان نظامی، در عرصه اقتصاد دنبال خواهد شد.
ایالات متحده با افزایش تحریمها و فشارهای اقتصادی و همچنین بهرهگیری از ظرفیت متحدان منطقهای خود، خواهد کوشید ابزارهای جدیدی برای اعمال فشار بر ایران ایجاد کند.
بر این اساس مهمترین دستاورد ایران را باید در حفظ بازدارندگی، ثبات داخلی و تغییر محاسبات راهبردی دشمن جستوجو کرد.
آینده این دستاوردها، بهویژه در به سرانجام رساندن سریع مذاکرات و خروج از وضعیت بلاتکلیفی که به مراتب بدتر از جنگ یا سازش برای ایران خواهد بود و نیز به نحوه مدیریت دوره پساجنگ بستگی خواهد داشت؛ دورهای که در آن اقتصاد و دیپلماسی به اندازه میدان نبرد اهمیت راهبردی و حیاتی خواهند داشت.
باید باور داشت مسئله ایران برای آمریکا در گستره بزرگتری به نام مسئله چین قرار دارد و هزینههایش نیز به همان نسبت باید مورد ارزیابی قرار گیرد.
