جام جم آنلاین؛ هر بار صحبت از مقاومت و دفاع مقدس میشود یک نام به ذهن همگان میرسد؛ خرمشهر. شهری که با مقاومت ۳۴ روزهاش و مقاومت تکاوران دریایی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران شناخته میشود. با اینکه با فرمانده تکاوران دریایی ارتش ناخدا صمدی زیاد مصاحبه شده اما این بار سعی کردهایم تا از زاویهای جدید به این مقاومت نگاه کنیم پای صحبت این یادگار جنگ نشستهایم.
شما در صحبتهایتان بارها به خرمشهر و مقاومت ۳۴ روزهاش برمیگردید. اما معنای مقاومت برای جوان امروز شاید با آنچه نسل شما تجربه کرده فرق داشته باشد. به نظر شما او امروز باید این مفهوم را چطور بفهمد؟
جنگ هشتساله در شرایطی شروع شد که کشور، بهویژه ارتش، وضع خوبی نداشت. مقاومت ۳۴ روزه خرمشهر یکی از بزرگترین نبردهای ارتش در آن مقطع بود و این ۳۴ روز را عمدتاً گردان تکاوران و تفنگداران نیروی دریایی رقم زدند. البته شما میگویید جنگ از ۳۱ شهریور شروع شد، اما من این برداشت را دقیق نمیدانم. جنگ ما از ۱۵ خرداد ۱۳۵۸ شروع شده بود و اتفاقهای آن ماهها مقدمه جنگ تحمیلی بود. حرف من به جوان امروز این است که باید به یک چیز اعتقاد داشته باشد: این وطن من است. امروز ممکن است صمدی بالای سر او باشد و فردا کس دیگری، ولی چیزی که تغییر نمیکند وطن است.
بسیاری از مردم خرمشهر را یک نبرد پرشور و ایمانی میدانند. به نظر شما آن پایداری از کجا میآمد؟
از ترکیب سه چیز: آموزش رزمی بسیار بالا، میهنپرستی و اعتقادات. ما در گردان و دانشکده افسری هیچوقت از کسی نمیپرسیدیم مذهبت چیست یا نماز میخوانی یا نه. یک هفته به رمضان مانده، منشی گردان میآمد و میگفت هر کس میخواهد روزه بگیرد ثبتنام کند. از ۶۴ نفر شاید ۱۰ نفر ثبتنام میکردند. اگر روزهداری برای سحری بیدار نمیشد، نگهبان بیدارش میکرد. یعنی اعتقاد و انضباط کنار هم بود. کسی به باور دیگری کار نداشت، ولی ما یاد گرفته بودیم هم رزمندهای قوی باشیم، هم فرمانپذیر.
شما در آغاز جنگ بازنشسته شده بودید و حتی تسویهحساب کرده بودید. چه شد که ماندید؟
حکم بازنشستگیام آمده بود و کارهایم تمام شده بود. اما رفتم دفتر فرمانده تا دستور بگیرم. پرسید میروی یا میمانی؟ گفتم قربان، با واحدم میروم خرمشهر. چون من سرباز وطنم، و برای سرباز وطن وقتی خاک کشورش مورد تعرض قرار گرفته، بازنشستگی معنا ندارد. باید بایستد و دفاع کند. ساعت ۱۲ شب ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، ۱۱۲ خودرو که گردان ما را کامل مجهز و بارگیری کرده بودند، از در سایت تکاوران بوشهر به سمت خرمشهر راه افتادند.
«سرباز وطن» را فقط به نظامیان محدود میکنید؟ جوان امروز امیدی چطور میتواند چنین نگاهی داشته باشد؟
سرباز وطن فقط کسی نیست که لباس نظامی پوشیده است. در نیروهای مسلح واحدهایی با وظایف مختلف داریم و هر کس باید کار خودش را بکند. یک جوان ۱۸ ساله دو سال خدمت میکند، بعد وارد دوره احتیاط میشود و این چرخه ادامه دارد. ولی یک نکته مهم است: از جوانی که هیچ امیدی به فردایش ندارد نمیشود انتظار داشت راحت بپذیرد برای کشور فداکاری کند. اول باید زیرساختهای زندگی برایش فراهم باشد، حداقل یک زندگی شرافتمندانه برای خودش و خانوادهاش. بعد میتوان گفت بیا و داوطلبانه برای کشور کار کن.
چند روز پیش گزارشی بلند نوشتم و به دفتر فرمانده کل ارتش بردم. گفتم من سرباز وطنم، وطنم در خطر است و اگر لازم است مرا بفرستید تا از خاک کشور دفاع کنم. ما با این باور بزرگ شدیم که کشور پیش از هر چیز به استقلال و امنیت نیاز دارد. اگر امنیت نباشد، آسایش هم نیست. فرزند شما نمیتواند درس بخواند، دانشگاه نمیتواند کارش را بکند و بخشهای مختلف کشور از کار میافتند. امروز هم اگر کارخانهای تعطیل یا از کشور خارج میشود، باید بپرسیم چرا. مگر ما مردهایم؟ مگر این کشور مردم ندارد؟
در صحبتهایتان گلهای هم از سیاسیون دارید. دقیقاً چه چیزی را از آنها طلبکارید؟
من همیشه از سیاسیون گله داشتهام، چون از اتفاقات ابتدای انقلاب درس نگرفتند. ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ ارتش با مردم همراه شد و ۲۲ بهمن انقلاب پیروز شد. اما بعد از آن عدهای را کنار گذاشتند و عدهای را متهم کردند. من نمیگویم همه آنها بیگناه بودند و ممکن است گناهکار هم میانشان بوده باشد. ولی اگر کسی را گناهکار میدانید، باید دقیق و عادلانه بررسی کنید. ما که میگوییم مسلمانیم، باید نتیجه این اعتقاد را در رفتار و تصمیمهایمان نشان بدهیم. نتیجه آن اتفاقها این شد که ما در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ با ارتشی در وضعیت بسیار دشوار وارد جنگ شدیم. آنچه ما را نگه داشت پشتیبانی ملت بود.
برگردیم به ماههای بعد از پیروزی انقلاب. آن زمان شما فرمانده تکاوران در بوشهر بودید. ارتش در آن مقطع چه وضعی داشت؟
۲۱ بهمن ۱۳۵۷، ۲۷ نفر از امرای ارتش، از جمله تیمسار قرهباغی، طی صورتجلسهای همبستگی ارتش با ملت را اعلام کردند و به پادگانها برگشتند. من در بوشهر بودم. پیش از آن هر روز سه گروهان ۱۵۰ نفره تکاور را برای مقابله با کسانی که حکومت وقت «شورشی» میخواند به شهر میفرستادند.
تکاوران مأموریت ذاتیشان دریا و مرزهای دریایی است. چطور شد که وارد شهر شدند؟
شهربانی به تنهایی نمیتوانست امنیت شهر را برقرار کند. اول قرار بود نیروی زمینی بیاید، اما در بوشهر چنین امکانی نبود و گفتند از تکاوران استفاده شود. تیمسار شیلاتیفر، فرمانده منطقه، اول مقاومت کرد. میگفت مأموریت تکاور حفاظت از خلیج فارس، سکوهای نفتی، جزایر و مرزهای دریایی است و نمیشود برای هر مأموریتی وارد شهرش کرد. در نهایت فشار آوردند و قرار شد تکاورها در کلانتریها بهعنوان نیروی احتیاط مستقر شوند و فقط اگر شهربانی توان مقابله نداشت وارد عمل شوند.
در همان روزها ماجرایی را تعریف میکنید که به کشتهشدن یک جوان در بوشهر و اتهام به تکاوران مربوط میشود. دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟
۳ آبان ۱۳۵۷ بود. خبر آوردند جوانی به نام جمشید کشته شده. او را میشناختم؛ وضع روحی و رفتاری خاصی داشت. تنم لرزید و با خودم گفتم اگر بگویند تکاوران او را کشتهاند، چه جوابی بدهم؟ آن شب در باشگاه افسران مراسمی بود و ما هم دعوت داشتیم. دکتر حبیبزاده، مسئول بهداری، را خواستم و گفتم برود بیمارستان و جسد را کالبدشکافی کند. پرسنل من گلوله نداشتند و اگر با سرنیزه یا مشت و لگد کشته شده بود، باید مشخص میشد. دکتر با تأخیر آمد و گفت از شکم این فرد گلوله «پ پ ش» درآوردهاند و صورتجلسه پزشکان هم امضا شده است. پ پ ش سلاح شهربانی بود و سلاح سازمانی تکاوران ژ۳.
صورتجلسه را در جیبم گذاشتم و به باشگاه افسران رفتم. رئیس شهربانی در حضور دریابان شیلاتیفر گفت امروز تکاورها یک نفر را در شهر کشتهاند. بهشدت عصبانی شدم و گفتم تکاور کسی را نکشته است. صورتجلسه را به دریابان دادم و با بیادبی اشارهای به رئیس شهربانی کردم و گفتم پ پ ش مال اینهاست. اعتراف میکنم که بعدها از گفتن آن حرف خجالت کشیدم. دریابان خواند و بعد مرا گوشهای کنار خودش نشاند و پرسید این چه کاری بود که کردی؟ گفتم تیمسار، من هر روز بین مردم هستم؛ مردم تکاوران را میشناسند و تکاوران هم مردم را. بلند شد، بغلم کرد و بوسید و گفت دستت درد نکند.
بعد از پیروزی انقلاب، در بوشهر وضع چه شد؟ پایگاههای نیروی دریایی با چه شرایطی روبهرو بودند؟
تأمین امنیت مردم را در بوشهر تکاوران بر عهده گرفتند. امام جمعه از ما خواست همکاری کنیم. من یک خواسته بیشتر نداشتم: اگر قرار است همکاری کنیم، اجازه ندهید افراد انقلابی وارد پایگاههای نیروی دریایی شوند. ما در بوشهر هفت پایگاه داشتیم. اسلحهخانهها، انبار مهمات، آذوقه و تجهیزات را با نگهبان مسلح محافظت کردم و گفتم هر کس وارد شد، هدف قرار بگیرد. نتیجه این شد که حتی یک چوب کبریت از هیچکدام از هفت پایگاه بیرون نرفت و افسران و درجهداران ما با افتخار در شهر رفتوآمد میکردند.
ناامنی خرمشهر را از کجا شروع میدانید؟ گروهی که از آن نام میبرید چه کسانی بودند؟
۲۱ اسفند ۱۳۵۷، یعنی حدود یک ماه بعد از پیروزی انقلاب، در خرمشهر گروهی اعلام موجودیت کرد که خودش را «گروه فرهنگی خلق عرب» مینامید. کارشان بهتدریج از فرهنگی به نظامی تبدیل شد. دو ساختمان دوطبقه را اشغال کردند، پرچم خلق عرب بالا بردند و معتقد بودند خوزستان جزئی از خاک عراق است و باید تخلیه شود. گروگانگیری، سرقت، بمبگذاری و اقدام مسلحانه راه انداختند. سپاه در آن مقطع به تنهایی نتوانست مقابله کند. حتی دکتر بازرگان، نخستوزیر موقت، برای صحبت با پرسنل شرکت نفت آمد و اجازه سخنرانی ندادند و دست خالی برگشت.
دریادار مدنی، استاندار خوزستان، دستور خلع سلاح داد و گفت غیر از ارتش هیچکس نباید سلاح داشته باشد. آنها نپذیرفتند و گفتند سپاه هم نیروی غیرارتشی است. بعد ۱۷ نفر، از جمله شهید جهانآرا، را حدود ۴۸ ساعت گروگان گرفتند. در نهایت دریادار مدنی به ما تکاوران دستور داد. یکی از نیروهای ما به نام حسین بای مسئول عملیات شد. یک عملیات شبانه انجام شد؛ تعدادی کشته شدند، تعدادی دستگیر شدند و تعدادی گریختند. پرونده گروه خلق عرب بسته شد و گروگانها آزاد شدند.
بعد از این عملیات، تکاوران چگونه در خرمشهر مستقر شدند؟
خرداد ۱۳۵۸ نخستین دسته ۳۵ نفره را به خرمشهر فرستادم. بعد گروه دوم را برای ژاندارمری فرستادیم، چون بین خرمشهر و شلمچه پنج پاسگاه ژاندارمری بود. گروه دیگری را برای آموزش سلاحهای سنگین، یکی برای تأمین امنیت پتروشیمی بندر امام و یکی برای قرارگاه منطقه ۸ فرستادیم. در مجموع چهار گروه ۳۵ نفره شد. ناوتیپ هشتم در خرمشهر بود و سنگینترین یگان نیروی دریایی در منطقه به شمار میرفت. آنطرف رودخانه نیروهای عراقی بودند و در بعضی نقاط حتی با چشم غیرمسلح میشد مواضعشان را دید. قرارگاه را با تفنگ ۱۰۶ و خمپاره ۸۰ و ۱۲۰ مجهز کردیم. من حدود ۲۰ روز در منطقه میماندم و ۱۰ روز به بوشهر برمیگشتم و جانشینم، ناخدا کریم رستگاری، در خرمشهر میماند. خدا هر جا هست حفظش کند.
شما میگویید نیروی دریایی پیش از جنگ هشدار داده بود. این هشدارها بر چه اساسی بود؟
۲۳ شهریور ۱۳۵۸ به ما خبر دادند عراق در حال آماده شدن برای یک مانور دریایی است. در اسفند همان سال هم عراق در شمال خلیج فارس مانوری دهروزه برگزار کرد. نکتهاش این است که عراق در خلیج فارس فقط حدود ۴۰ کیلومتر مرز آبی دارد، در حالی که ساحل ایران ۱۴۰۰ تا ۱۸۰۰ کیلومتر است. با این حال وارد خلیج فارس شد. ستاد نیروی دریایی دستور داد تحرکات را با تمام سیستمها رصد کنیم. بعد شورای ستادی تشکیل شد و گزارش را با عبارتی کاملاً نظامی به تهران فرستادیم: قرائن نشان میدهد دشمن آماده جنگ است و فقط زمان آغازش معلوم نیست. ممکن بود یک ساعت دیگر باشد یا یک ماه دیگر یا بیشتر.
نیروی دریایی و ارتش هشدارها را میپذیرفتند، ولی بخشهای سیاسی نه. میگفتند عراق با ما دشمنی ندارد و بخش بزرگی از مردم و حتی پرسنل ارتش عراق شیعهاند. فروردین ۱۳۵۹ صدام در تلویزیون گفت آماده جنگ با ایران است و قرارداد ۱۹۷۵ را پاره کرد. نیروی دریایی ما هم در خلیج فارس مانور یکماههای برگزار کرد که نیروی هوایی کامل در آن شرکت داشت و از نیروی زمینی هم تیپ هوابرد و توپخانههای ساحلی حضور داشتند. نقاط ضعف و قوت همه یگانها بررسی شد و ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۹ ستاد ارتش به هر سه نیرو دستور داد دستورهای عملیاتی قدیمی کنار گذاشته شود و دستورهای متناسب با تهدید موجود تهیه شود.
پس به این معنا که ارتش برای چنین جنگی از پیش برنامهریزی کرده بود؟
بله، و از سالها قبل. من در سال ۱۳۴۲ در شیراز دوره مقدماتی پیاده را گذراندم و استاد تاکتیک روی نقشه همیشه مرز عراق و مرز شوروی را با رنگ قرمز مشخص میکرد. دو جهت تهدید داشتیم. برای مسیرهای شمالی مثل جاده رشت و هراز و سوادکوه موانع سنگین پیشبینی شده بود. در کوهها سنگر داشتیم و برای هر گروهان سنگرهای مستحکم، حتی بعضی با طراحی سنگر اتمی. در غرب هم دو خاکریز داشتیم که یکی کامل بود و دیگری ناقص و قرار بود در صورت حمله تکمیل شود. دستورهای جدید هم اواخر اردیبهشت ۱۳۵۹ به یگانها ابلاغ شد.
نیروی دریایی در هفتههای آخر پیش از جنگ چه کرد؟
ما ناوتیپی در خرمشهر داشتیم با ۴۷ یگان شناور. فرمانده ناوتیپ احساس خطر کرده بود و گفت حتی زودتر از دستور، نیروها را در منطقه جنگی مستقر میکنم. ۲۶ مرداد ۱۳۵۹ همه واحدها را از اسکله خرمشهر بیرون کشیدند و در نقاط تعیینشده در خلیج فارس مستقر کردند، با مهمات کامل، آب کافی و پرسنل آماده. ۲ شهریور یکی از ناوها در دریا با دو سوخوی عراقی درگیر شد و هر دو را سرنگون کرد. باید به فرمانده و کارکنان آن ناو درود فرستاد.
حدود ۲۲ یا ۲۳ شهریور من جانشین منطقه بودم. صبح زود از فرودگاه خبر دادند جانشین فرمانده نیروی دریایی آمده است. ناخدا مدنینژاد بود و گفت آمدهام اولین قرارگاه مقدم ستاد جنگ نیروی دریایی را در بوشهر تشکیل بدهم. زیر یکی از ساختمانهای بلند، سالنی ۲۰۰ متری انتخاب کردیم و در یک روز با سیمخاردار، میز و صندلی، بیسیم، رادار و نگهبانی مجهزش کردیم. مدنینژاد بهترین نیروهای نیروی دریایی را آورد و خودش رئیس ستاد شد. ۲۶ شهریور بخشنامه شد که جنگ از اینجا اداره میشود، نه از تهران. نام آن ستاد «عملیات نیروی رزمی ۴۲۱» بود؛ ۴ برای چهار منطقه دریایی (بندرعباس، بوشهر، خرمشهر و شمال) و ۲ برای بوشهر که منطقه دوم دریایی بود.
اعلام منطقه جنگی در خلیج فارس چه اثری داشت؟
۲۸ شهریور ۱۳۵۹ نیروی دریایی اطلاعیه جنگی بینالمللی صادر کرد. چون جنبه بینالمللی داشت، ستاد ارتش آن را اعلام کرد. شمال خلیج فارس منطقه جنگی شد، یعنی هر یگان شناوری که به سمت دشمن حرکت میکرد، میشد متوقفش کرد، توقیف کرد یا با آن برخورد کرد. عراق در شمال خلیج فارس دو سکوی نفتی داشت با ظرفیت حدود دو میلیون و ۸۰۰ هزار بشکه در روز. وقتی این محدوده بسته شد، صادرات نفت عراق عملاً متوقف شد و هیچ خریدی هم از خارج به بنادر عراق نمیرسید. البته محاصره کامل نبود. عراق از طریق اردن و برخی کشورهای عربی کمک میگرفت. اردن بندری در دریای سرخ در اختیارش گذاشته بود و حدود ۱۲۰ کامیون تجهیزات از آنجا به عراق میرسید. ولی مسیر دریایی عراق تا حد زیادی بسته شد.
روز ۳۱ شهریور کجا بودید و چه شد؟
حدود سه و نیم بعدازظهر حمله عراق از سه محور زمینی، دریایی و هوایی آغاز شد. ما از ابتدای ۱۳۵۹ در بوشهر عملاً روزشماری میکردیم. من هر روز ساعت چهار کارم تمام میشد و از سایت تکاوران به دفتر فرماندهی میرفتم؛ حدود هفت کیلومتر فاصله بود. آژیر خطر به صدا درآمد. وقتی به در پادگان بهمنی رسیدم و دژبان زنجیر را انداخت، صدای غرش هواپیما را شنیدم و سرم را بالا که کردم، هواپیماهای عراقی را دیدم. سریع رفتیم داخل و ماشین را پارک کردیم. هواپیماها انتهای پارک را رگبار گرفتند، دور زدند و رفتند.
در دفتر فرماندهی گفتند از ستاد ۴۲۱ برای باقیمانده گردان مأموریت آمده است. پرسیدم مأموریت چیست؟ گفتند حرکت به خرمشهر؛ دفاع از خرمشهر. مأموریت همین دو کلمه بود. پاهایم لرزید. خرمشهر را کامل میشناختم و میدانستم با یک گردان ۸۰۰ یا ۹۰۰ نفری نمیشود بهسادگی از چنین شهری دفاع کرد. بازنشسته شده بودم و میتوانستم بروم، اما گفتم با واحد میروم. ادای احترام کردم و به دفتر خودم رفتم. ستاد منطقه دستور عملیاتی حرکت را داد.
حرکت گردان و ورود به شهر چگونه انجام شد؟ با توجه به خطر حمله هوایی، حتماً ملاحظات خاصی داشتید.
نیروها را آمادهباش دادیم. بیشتر پرسنل در خانههای سازمانی بودند. همه را جمع کردیم و گردان بارگیری شد: مهمات، تانکر و خودروهای تجهیزات. حدود ۱۱ و نیم شب ستون جلوی در خروجی به خط شد و رأس ساعت ۱۲ اولین خودرو با فرماندهی خودم و آخرین خودرو با ناخدا کریم رستگاری از در خارج شد. حدود ۷۰۰ و خردهای نفر حرکت کردیم و حدود ۱۴۰ نفر هم از قبل در منطقه بودند.
صبح نزدیک آبادان توقف کردیم. میدانستیم ستون پنجم حتماً ورود نیروها را به عراق خبر میدهد. برای اینکه در صورت حمله هوایی تلفات کم شود، نیروها را کاملاً متفرق کردیم. روی نقشه برای هر واحد محل مشخصی تعیین شده بود و قرار نبود ۱۵۰ نفر یکجا وارد شهر شوند. گروهها حداکثر ۱۰ نفره بودند و مسیر هر گروه از قبل مشخص بود. من با افسر عملیات، زربلیان، به ستاد اروند رفتم. ناخدا رستگاریراد، که یکی از بزرگترین فرماندهان تکاور نیروی دریایی بود، مسئولیت وارد کردن گردان را بر عهده گرفت و تمام گردان را زیر آتش سنگین توپخانه و خمپاره، بدون کمترین آسیبی، وارد خرمشهر کرد.
اولین تصویری که از خرمشهر در ذهن دارید چیست؟
مردم را در خیابان میدیدم. خانوادهای را میدیدی که دختر و بچههایش را گرفته، یک بسته در دست، دمپایی پوشیده و با یک پیراهن دنبال جایی امن میگردد و همان لحظه خمپاره میآمد. به فرماندهان گفتم خودروهای خالی را بیاورند و مردم را به نقاط دور از تیررس دشمن منتقل کنند. تا بعدازظهر تخلیه انجام شد. اولین دستوری که از ستاد اروند گرفتیم، اعزام نیرو برای کمک به مدافعان خرمشهر بود. اول مهر ما در خرمشهر بودیم و از آنجا جنگ برای ما واقعاً شروع شد.
در ستاد اروند توجیه شدیم و بعد به دفتر شهید جهانآرا رفتیم. خدا رحمتش کند، مرد بسیار باحوصله و عزیزی بود. وقتی دید با ۸۰۰ یا ۹۰۰ تکاور آمدهایم خیلی خوشحال شد. بعد که درگیر جنگ شدیم، بیشتر با معاونانش در ارتباط بودیم و هر یک یا دو روز یکبار دیداری داشتیم. نیروهای مردمی هم واقعاً آدمهای خوبی بودند. هنوز آرپیجیزن خودم را از یاد نبردهام؛ مرد نیرومندی بود و تا جایی که میدانم امروز با ویلچر حرکت میکند.
وقتی اسم تکاور دریایی میآید، بیشتر عملیات آبیخاکی و عملیات سریع به ذهن میرسد. ولی آنچه شما در خرمشهر انجام دادید بیشتر یک نبرد شهری بود. این مأموریت خارج از تخصص تکاوران نبود یا شرایط شما را به آن سمت کشاند؟
تکاوری فقط عملیات آبیخاکی نیست. جنگ در دریا، زیر آب، هوا، کوهستان، کویر، جنگل و مناطق شهری، هرکدام تخصص خودش را دارد و تکاور برای همه این محیطها آموزش میبیند. یکی از مهمترین بخشهای آموزش ما نبرد در مناطق مسکونی است، همان چیزی که در خرمشهر اتفاق افتاد. تفاوت اصلی تکاور با یک نیروی عادی در جمعآوری اطلاعات است. تکاور بدون اینکه دیده شود از مرز عبور میکند، استحکامات، جادهسازی، پلسازی و سنگرسازی دشمن را شناسایی میکند و از همین جزئیات میفهمد دشمن چه برنامهای دارد. مأموریت او فقط جنگیدن نیست؛ قبل از هر چیز باید چشم فرمانده باشد.
آن روزها گاهی اختلاف سلیقه هم بود؛ مثلاً بعضی فرماندهان هنوز ساختار مشترک را کامل نپذیرفته بودند. اما در میدان نبرد این اختلافها نباید مانع مأموریت میشد. همیشه به نیروها میگفتم هدف دفاع از کشور است، نه اثبات برتری یک سازمان بر سازمان دیگر. یک مثال ساده بزنم: تکاوری که ساعتها تا گردن در آب ایستاده تا اطلاعات جمع کند، ظهر همانجا نماز میخواند، نه برای اینکه کسی ببیند، برای خودش. اگر بخواهد از آب بیرون بیاید تا دیگران نمازش را ببینند، همان لحظه کشف میشود و مأموریت از بین میرود. در عملیات، اخلاص یعنی انجام درست وظیفه، نه دیده شدن.
فرماندهی نیرویی که در یک شهر محاصرهشده میجنگد، چه مشکلاتی دارد؟ بیشتر از همه دغدغه مهمات بود، نیروی انسانی یا اطلاعات؟
جنگ را یک عامل اداره نمیکند؛ همهچیز باید کنار هم باشد. خیلیها میگویند خرمشهر مهمات نداشت. من قبول ندارم. ما مشکل دائمی مهمات نداشتیم، چون افسر پشتیبانی بسیار توانمندی داشتیم. خدا رحمتش کند، همین چند وقت پیش از دنیا رفت. او در آبادان برای ما پنج انبار مهمات ایجاد کرده بود و همیشه میگفت ناخدا، اگر ده سال هم بجنگید مهمات کم نمیآورید. فقط زمانی دچار مشکل شدیم که خرمشهر محاصره شد و عبور مهمات از روی رودخانه سخت شد.
هیچوقت شهید محمد مختاری را فراموش نمیکنم. او مربی ورزش نیروی دریایی بود. ترکش خورده بود و یکی از دستهایش تقریباً از کار افتاده بود، اما هر روز خودش پشت فرمان مینشست و کامیون مهمات را از آبادان به خرمشهر میآورد. پل خرمشهر زیر آتش مستقیم دشمن بود. با چه سرعتی از پل عبور میکرد فقط خدا میداند. وقتی به میدان فرمانداری میرسید، مهمات را تخلیه میکرد و برمیگشت. از او فقط یک پوتین برای ما مانده، اما نامش برای همیشه در ذهن ما زنده است.
از حرفهایتان اینطور برمیآید که در آن شرایط، انسانها از تجهیزات مهمتر بودند.
دقیقاً همینطور است. در آغاز جنگ اراده انسان تعیینکننده است، بعد آموزش و بعد تجهیزات. اگر آن اراده و روحیه سربازی وجود داشته باشد، هیچ مانعی دوام نمیآورد.
خودتان هم در همان روزها مجروح شدید. آن اتفاق را چطور به یاد دارید؟
یک روز ساعت هشت صبح با بیسیمچی از عرض خیابان رد میشدیم. انتهای خیابان یک تانک عراقی مستقر بود و خیابان را زیر آتش داشت. به همراهم گفتم پشت دکه روزنامهفروشی شیرجه بزنیم. پریدیم و همان لحظه گلوله کلاشینکف از پای من رد شد. تا حدود پنج بعدازظهر، بدون اینکه بفهمم مجروح شدهام، درگیر عملیات بودم. وقتی مسئول آب برای پر کردن قمقمهها آمد، گفت ناخدا، زخمی شدی؟ نگاه کردم و دیدم از زانو تا پایین پا پر از خون است. فکر میکردم عرق داخل پوتین جمع شده. خوشبختانه گلوله به استخوان نخورده بود.
همیشه به نیروها میگفتم بیدلیل زخمی نشوید، چون خارج کردن مجروح از میدان خودش یک عملیات است. هر وقت کسی مجروح میشد، اولین سؤالم این بود: چرا اجازه دادی دشمن تو را بزند؟ نه برای سرزنش، برای آموزش. باید آنقدر دانش نظامی کامل باشد که تا آخرین لحظه مراقب جانش باشد، چون زنده ماندنش یعنی ادامه دفاع. باید به جوان یاد بدهیم جانش را بیهوده از دست ندهد، اما وقتی پای وطن در میان است، جان برایش ارزش شخصی نداشته باشد. ایثار یعنی دفاع تا آخرین نفس و با تمام توان، نه کشته شدن بیمحابا. من هر جا میروم نام شهدای آن مقاومت را با خودم میبرم. شهدای ما بسیار بیشتر از اینها هستند، اما این اسامی برای من نماد مقاومت خرمشهرند.
شما از حمایت مردم هم بارها یاد کردهاید. در آن ۳۴ روز مردم چه نقشی داشتند؟
وقتی وارد خرمشهر شدم، روی تابلویی دیدم نوشته بود جمعیت خرمشهر ۳۶ هزار نفر. از این جمعیت حدود ۱۲۰۰ تا ۱۳۰۰ نفر مقاومت کردند. خودم حدود ۹۰۰ تکاور داشتم، ۲۰۰ نفر از منجیل به کمکم آمدند و ۵۰۰ تا ۶۰۰ نفر هم نیروی مردمی بودند؛ روی هم حدود ۱۹۰۰ رزمنده. یک نکته را هیچوقت فراموش نمیکنم: در تمام آن ۳۴ روز حتی یک کیلو گوشت، مرغ، برنج یا روغن نخریدم. یک رزمنده حدود ۴۸۰۰ کالری در روز نیاز دارد و مردم بیشتر از نیاز ما غذا میآوردند و گاهی اضافه میآمد. این پشتیبانی را در کدام کشور میتوانید سراغ بگیرید؟
با همه اینها، آیا فکر میکنید وظیفهتان را کامل انجام دادید؟
من بهعنوان سرباز مسئول تأمین امنیت همین مردم و همین کشورم. شاید شما مرا سرباز خوبی بدانید، ولی خودم معتقدم کارم را کامل انجام ندادم، چون دشمن وارد خاک کشورم شد. باید بهموقع بیرونش میکردم. ۳ خرداد ۱۳۶۱ خرمشهر آزاد شد و دیگر یک سرباز عراقی در کشور ما نبود.
شما از روایتهای رسمی و هنری جنگ هم انتقاد دارید. این انتقاد از کجا میآید؟
چند وقت پیش برای رونمایی از سه کتاب دعوت شده بودم. روی جایگاه به یکی از حاجآقایان گفتم هنوز راه قدس از کربلا میگذرد؟ گفت چطور مگر؟ گفتم کتاب شما در همین مورد است و ما هنوز نرسیدهایم؛ شما درباره چه نوشتهاید؟ من بهعنوان یک سرباز میخواهم بدانم در آن کتاب چه آمده است. در خانه من حدود ۲۵ کیلو فیلمنامه و نوشته درباره جنگ هست. یک بار رئیس عقیدتی سیاسی نیروی دریایی مرا احضار کرد و گفت فیلمنامهای نوشتهاند و نزد امیر سیاری بردهایم و ایشان گفتند اول ناخدا صمدی باید نظر بدهد. متن را خواندم و برگرداندم؛ علاوه بر حاشیهنویسی، در آخرین صفحه نوشتم «بسوزانید، بسوزانید، بسوزانید». مرا خواستند و گفتند چرا اینطور نوشتید؟ گفتم من با دروغ مخالفم. گفتند مگر دروغ است؟ گفتم بخش زیادیاش دروغ است. نوشته بود چهار تکاور رفتند یک ژنرال عراقی را اسیر کردند و نشاندند جلوی صمدی و صمدی بازجویی کرد؛ در حالی که چنین اتفاقی اصلاً نیفتاده بود.
جای دیگری نوشته بود شهید محمدعلی صفا موشک تاو را که روی دوشش بود به کسی داد. گفتم مگر تاو دوشپرتاب است؟ این موشک را باید روی خودرو سوار کرد. یا در کتاب «دا» آمده بود پنج دختر، که بزرگترینشان ۱۶ و نیم سال داشت، از تکاوران در گمرک دو قبضه تفنگ ۱۰۶ تحویل گرفتند. نویسنده را به دفتر امیر سیاری دعوت کردم و پرسیدم چه کسی تحویل گرفت؟ گفت هرکدام را یکی از دخترها. پرسیدم چطور حمل کردند؟ گفت یادم نیست. گفتم خانم، لوله تفنگ ۱۰۶ دو متر و چهل و سه سانتیمتر است؛ اینطور نمیشود کتاب نوشت.
من نمیگویم حضور مردم، زنان و دختران در مقاومت را انکار کنیم. برعکس، باید نقششان را همانطور که بوده روایت کنیم، دقیق و بیاغراق. هر اتفاقی که در جنگ افتاده باید برای مردم درست روایت شود. این صداقت با مردم خیلی مهم است. من اگر فرمانده لشکری باشم که منطقه مسئولیتش در اهواز ۷۰۰ کیلومتر است، باید وظیفهام را درست انجام بدهم و جوان اهوازی باید بفهمد من چه وظیفهای داشتم و آیا آن را درست انجام دادم یا نه.
اگر فرماندهان امروز بخواهند از تجربه شما استفاده کنند، چه توصیهای دارید؟
من هیچوقت برای فرماندهی که امروز در میدان تصمیم میگیرد نسخه نمیپیچم. من آنجا نیستم؛ او اطلاعات کامل دارد و مسئول تصمیم است. اگر کسی نظرم را بخواهد، فقط میگویم اگر جای شما بودم این کار را میکردم یا آن کار را نمیکردم. تجربه را میتوان منتقل کرد، اما تصمیم را نه. من در همان منطقه بزرگ شدهام و همانجا خدمت کردهام. چرا باید دشمن وارد خاک کشورم شود؟ به قول امیر سیاری، ما باید بمیریم تا دشمن عبور کند، نه اینکه عبور کند و ما تماشا کنیم. از نگاه من بهعنوان نظامی، هر کشوری مرز، قانون و ملت خودش را دارد و استقلال هر ملت باید محترم باشد. هر نیرویی باید پیش از هر چیز مسئول دفاع از کشور خودش باشد. این نگاه حرفهای من است.
شما حدود چهار دهه است که بازنشستهاید. امروز وضع همدورهایها و بازنشستگان را چگونه میبینید؟
زندگی سخت شده است. نزدیک ۴۱ سال است بازنشستهام و بعد از آن حدود ۲۰ سال در بازار تهران کار کردم و هنوز با مردم در ارتباطم. همین یک ماه پیش یکی از همدورهایهایم تماس گرفت و گفت وضعش بسیار بد است و کمک خواست. حقوقها با هزینه زندگی همخوانی ندارد. دیروز برای خرید رفتم و تقریباً یکسوم حقوقم همان روز خرج شد. بازنشستهها عمرشان را برای این کشور گذاشتهاند. این پول صدقه دولت نیست؛ حاصل سالها کسورات حقوق خود ماست.
شما جنگ را از نزدیک دیدهاید. اگر بخواهید واکنش مردم امروز را با مردم سال ۱۳۵۹ مقایسه کنید، چه میگویید؟
مردم همیشه وقتی احساس کنند امنیت و حداقل معیشتشان تأمین است، پشت کشورشان میایستند. امروز بسیاری از مردم بیش از هر چیز دغدغه زندگی دارند: کسبوکار، درآمد، آینده فرزندانشان. وقتی این نگرانیها زیاد شود، طبیعی است که نارضایتی هم افزایش پیدا کند. در زمان جنگ هم مردم سختی میکشیدند، اما احساس میکردند برای دفاع از خانه و کشورشان ایستادهاند. امروز هم تصمیمها باید پیش از هر چیز منافع ملی را ببینند، نه منافع یک گروه یا یک جناح. سرمایه اصلی هر کشور مردمش هستند و اگر مردم احساس امنیت، عدالت و احترام داشته باشند، بزرگترین پشتوانه دفاع از کشور خواهند بود.
