مرا به رِنْدی و عِشْق، آن فُضول، عِیْب کُنَد
کِه اِعْتِراض بَر اَسْرارِ عِلْمِ غِیْب کُنَد
کِه هَرکِه بیهُنَر اُفْتَد، نَظَر به عِیْب کُنَد
که خاکِ مِیْکَدِهٔ ما، عَبیرِ جِیب کُنَد
کِه اِجْتِناب زِ صَهْبا، مَگَر صُهِیْب کُنَد
مَباد آنکه در این نکته، شَکّ و رِیْب کُنَد!
کِه چَنْد سال، به جان، خِدْمَتِ شُعِیْب کُنَد
چو یادِ وَقْتِ زَمانِ شَباب و شِیْب کُنَد
شاعر در این غزل به دفاع از رندی و عشق میپردازد و به نقد کسانی مینشیند که بر اسرار علم غیب اعتراض میکنند. او بر این باور است که باید به کمال محبت توجه شود و نه نقصها، زیرا کسی که بیهنر است، تنها به عیوب دیگران نگاه میکند. بوی خوش عطر بهشتی از میکده میآید و غمزه ساقی چنان جذاب است که حتی پرهیز از شراب را دشوار میکند. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که قبول اهل دل کلید سعادت است و نباید در این موضوع تردید کرد. در پایان، با یادآوری زمان جوانی و پیری، حالات مختلف زندگی و احساسات عاطفی را به تصویر میکشد.
