در گزارش «اطلاعات هفتگی» به تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۳۸، احمد شهیدی از شهری مینویسد که بیش از آنکه خیابانهایش جادویی باشد، کارخانهای پرکار و گرفتار رقابت با تلویزیون است.
تصور هالیوود، شهری از آینه و زر بود؛ جایی که در هر کافه ممکن بود با مریلین مونرو یا فرانک سیناترا روبهرو شوید. اما شهیدی، پس از گذر از بولوار سانست و ورود به بولوار هالیوود، با خیابانهایی آشنا و ساختمانهایی نهچندان بلند روبهرو شد. نشانه مشهور شهر، نوشته سفید «هالیوود» بر فراز تپه بود؛ جایی در مرکز رفتوآمد سینمایی. در تئاتر چینی، نقش دستوپای ستارگان در سیمان و تصاویر برندگان اسکار به تماشاگران یادآوری میکردند که افسانهها ردپا دارند.
در استودیوی کلمبیا، پشت صحنه نه جادویی، که صنعتی بود: پلاتوهای دیوارمتحرک، دکورهای چوبی و پارچهای، نورافکنهایی بر ریل و خیابانی که یک روزه به فرودگاه بدل میشد. بالکنی که ریتا هیورث و فرانک سیناترا در آن بازی کرده بودند، چیزی جز نقاشی و سازهای موقت نبود. انبار لباسها و مجسمههای بیلباس ستارگانی چون کیم نوواک نیز نشان میدادند که تصویر سینمایی چگونه ساخته میشود.
اما سکوت برخی پلاتوها از بحرانی بزرگ خبر میداد. بنا بر آمار آن روز، آمریکا ۴۳ میلیون دستگاه تلویزیون داشت و حدود ۹۰ درصد خانهها تلویزیوندار بودند. کلمبیا نیز برنامه تلویزیونی تولید میکرد. سینما برای جذب تماشاگر به فیلمهای پرخرج، چشماندازهای واقعی و تجربههایی چون سینهراما رو آورده بود؛ بااینحال، فیلمهای خوب هنوز صف میساختند.
در رانچ کلمبیا، خانهای انگلیسی، خیابانهایی با کفپوش، کشتی قراضه و کوه، جهانی ساختگی را پیش چشم میگذاشتند. آنجا شهیدی لوکاستلو را دید؛ کمدینی خسته، میان تمرین و مطالعه سناریو. شهرت و خنده تماشاگران، فرسودگی او را پنهان نمیکرد. گزارش با یادآوری مرگ او بر اثر سکته قلبی، پشت نورافکنها را آشکار میکند: هالیوود رؤیا میفروخت، اما سازندگانش از جنس آدمهای خسته بودند.
منبع: خبرآنلاین
