اجتماعی

تلاقی امید و اندوه

تاریخ انتشار: کد خبر: ۱۳۲۴۴۲
جنگ‌ها همیشه با یک صدای بلند شروع می‌شود. صدای مهیبی که صدا‌های بسیار دیگری را برای همیشه خاموش می‌کند. جنگ‌ها همیشه با یک صدای بلند شروع می‌شود. صدای مهیبی که صدا‌های بسیار دیگری را برای همیشه خاموش می‌کند.

جنگ‌ها همیشه با یک صدای بلند شروع می‌شود. صدای مهیبی که صدا‌های بسیار دیگری را برای همیشه خاموش می‌کند. موشک‌ها دو بار فرود می‌آیند. یک بار لحظه اصابت به هدف و بار دوم وسط زندگی آدم‌هایی که بی خبر از همه جا، زندگی شان به قبل و بعد یک انفجار بزرگ تقسیم می‌شود.

کسی از سکوت زیر آوار چیزی نمی‌داند همان طور که کسی از شیون‌ها و مویه‌های بازماندگان حوالی ویرانه‌ها چیزی نمی‌فهمد. امان از دل‌هایی که میان خوف و رجا دست و پا می‌زنند. بیست وسه روز، زمان کمی نیست. بیست وسه بار صبح از راه برسد و شب در نهایت بی خبری جای آن را بگیرد؛ بیست وسه بار با صدای هر زنگی چیزی درونت فرو بریزد.

بیست وسه روز، وقتی کسی را گم کرده باشی، می‌تواند به اندازه یک عمر طول بکشد. جنگ شاید برای بعضی‌ها با خاموش شدن صدای انفجار تمام شود، اما برای خانواده‌ای که هنوز نمی‌داند بر سر عزیزش چه آمده، این تازه اول ماجراست.

رئیس جمعیت هلال احمر اخیرا توی مصاحبه‌ای آورده که پیکر بعضی از شهدا، پس از بیست وسه روز پیدا شده است. پشت هر پیکر گم شده میان آوار، قلبی بی قرار خودش را به سینه کوبیده. مادری که صدای قدم‌های فرزندش را می‌شناخته، کودکی که بازگشت پدرش را انتظار می‌کشیده، همسری که شاید هنوز نمی‌دانسته باید به ریسمان امید چنگ بزند یا برود سراغ صندوقچه پیراهن‌های سیاه خانه. گاهی پیدا شدن یک پیکر، پایان انتظار نیست؛ پایان بی خبری است. کسی که بیست وسه روز چشم به راه مانده، با پیدا شدن عزیزش ناگهان آرام نمی‌گیرد.

آسمان بادکنک‌های رنگی

در ادامه حتما بخوانید آسمان بادکنک‌های رنگی

حالا باید رخت عزایش را جدی جدی تن کند و مو‌هایی که توی تمام این روز‌ها سفید شده، زیر شال سیاه پنهان کند و دور از چشم آدم ها، توی پیراهن‌هایی که هنوز عطر عزیزش را می‌دهد، سوگواری کند، اما دست کم حالا می‌داند مزاری برای قرار دارد و می‌شود به جای هزار احتمال هولناک، با یک حقیقت تلخ زندگی کند. این شاید یکی از دشوارترین کار‌های امدادگران در جنگ باشد؛ رسیدن به جایی که امید و اندوه به هم می‌رسند.

جایی که گاهی نجات دادن، به معنای بازگرداندن یک انسان به زندگی نیست؛ به معنای رویارویی تلخ با حقیقتی است که روز‌ها در پی انکار آن بوده‌اند. آوار‌ها شاید روی خانه‌ها فروریخته باشند، اما سنگینی بعضی از آن‌ها روی دل آدم‌ها مانده است و قوت دست هیچ امدادگری به برداشتن قلوه سنگ‌های دلتنگی نمی‌رسد. آن دست‌هایی که بیست وسه روز آوار از آوار برداشته‌اند، شاید نتوانسته باشند همه چیز را به قبل برگردانند، اما دست کم فرصت وداع و سوگواری را به بازماندگان بخشیده‌اند.