دارد برای هزارمین بار شانه دندانه درشت سیاهش را از بین موهای روغن خورده رد میکند و هنوز انگار باب دلش نیست. صدای مادر از آشپزخانه میآید که فلان پیراهن چهارخانه سر رگال را بردارد، اما او هودی زغال سنگی گشادش را پوشیده. بالاخره به خواب کجکی موهایش رضایت میدهد و از اتاق بیرون میرود. مادر هودی زغال سنگی گشادش را دوست ندارد. این اولین بگومگوی امروز است. زیربار نمیرود.
در دنیای سیزده سالگی اش، با این لباس جذابتر به نظر میرسد. هورمونها یقه اش را گرفته. دلش میخواهد برای یک پیراهن چهارخانه حوصله سربر، داد و قال کند. دوست دارد کسی برای تصمیم هایش احترام قائل باشد. شاید لازم باشد برای برداشتن فلان وسیله از بالای فلان طبقه کمد، پدرش را صدا بزند، اما حالا برای انجام خیلی کارها بچه نیست. سایز کفش هایش اندازه پای بابا شده. حتی بعضی پیراهنهای بابا سایز تنش میشود.
دلش نمیخواهد کسی برای انتخاب یک دست لباس، بالای سرش بایستد. اصلا دلش میخواهد یک راه فرعی را اشتباه برود و برگردد سر نقطه اول، اما از مسیر بزرگ ترها نرود. هر روز صبح برای یک تجربه تازه بیدار میشود. رؤیاهایش را یواشکی توی اتاق پشت درهای بسته مرور میکند. شغل آینده اش را همین دیروز انتخاب کرده و امروز دارد به گزینه دیگری فکر میکند. او مدتی میشود، تکلیف نیمه روشنی با آرزوهایش دارد.
بی قرار و پرهیجان، ایستاده میان مرز دو دنیای کودکی و بزرگ سالی. فریاد میزند. نه از سر خشم. از عطش دیده شدن و بروز توانایی ها. میخواهد سهمی در ساختن دنیای اطرافش داشته باشد. او دیگر فقط یک تماشاگر نیست. دارد دست و پا میزند به آدم بزرگهای اطرافش اثبات کند هیچ نسبتی با بچه دیروز خانه ندارد. شاید نقطهای که ایستاده، تصویر آشنای نوجوانی است که جایی میان کتابهای درسی یک بار با او ملاقات کرده.
ساعتها به تصمیم بزرگ سیزده سالگی اش فکر کرده. خودش را جای قهرمان قصه گذاشته و بارها با خودش تصور کرده شاید او هم جای حسین بود، همین کار را میکرد. او از خلوت حسین فهمیده چیزی نمیداند. از خانهای که در آن بزرگ شد، از لباسهایی که پوشید، از شانهای که به موهایش کشید، از آرزوهایی که داشت.
اما آنچه او را به دنیای حسین نزدیک میکند، حس تعلق به محیط اطراف است. تعلق به خانواده، مدرسه، جامعه و وطن. تعلقی که او را برای اثرگذاری و اثبات تواناییها و اعتقاداتش، ترغیب میکند تا قدمی بردارد. شاید قرار نباشد تمام نوجوانها برای دیده شدن، قهرمان قصهای ماندگار باشند. گاهی شنیدن، دیدن و درک لحظههای روزمره زندگی سیزده سالهها میتواند از هرکدامشان، آدمی بسازد که سالها بعد، قدمهای بزرگی برای پیشرفت جهانشان بردارند. آدمهایی که روزی توی خلوت اتاقشان به قصه یک نوجوان جسور در دهه ۶۰ خورشیدی فکر کردهاند.
